محمد الريشهري
403
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)
رسول اللّه " كه رسيد ، جمعيّت در مسجد ، شيون سر دادند . هنگامى كه پيامبر خدا به خاك سپرده شد ، ابو بكر به بلال گفت : اذان بگو . بلال گفت : اگر مرا آزاد كردى كه با تو باشم ، راه باز است [ و مىتوانى دوباره مرا برده خود كنى ] ؛ ولى اگر مرا به خاطر خدا آزاد كردى ، پس مرا با همان كسى كه به خاطرش آزادم كردى ، تنها بگذار . ابو بكر گفت : من تو را جز به خاطر خدا آزاد نكردم . بلال گفت : پس بعد از پيامبر خدا ، براى هيچ كس اذان نمىگويم . ابو بكر گفت : اختيار با توست . بلال [ در مدينه ] ماند تا آن كه لشكريان به سوى شام ، خارج شدند . بلال نيز با آنان همراه شد و به شام رفت . 7342 . كتاب من لا يحضره الفقيه : روايت شده است كه چون پيامبر صلى اللّه عليه و آله از دنيا رفت ، بلال از اذان گفتن خوددارى كرد و گفت : بعد از پيامبر خدا ، ديگر براى هيچ كس اذان نمىگويم . روزى ، فاطمه عليهاالسلام فرمود : " دوست دارم كه صداى اذان مؤذّن پدرم را بشنوم " . اين سخن به بلال رسيد . شروع به اذان گفتن كرد . همين كه گفت : " اللّه أكبر ، اللّه أكبر " ، فاطمه عليهاالسلامبه ياد پدرش و ايّام او افتاد و گريهاش گرفت . وقتى بلال به جمله " أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه " رسيد ، فاطمه عليها السلام فريادى زد و به رو ، بر زمين افتاد و از هوش رفت . مردم به بلال گفتند : بس كن اى بلال ! دختر پيامبر خدا از دنيا رفت . و گمان كردند كه فاطمه عليهاالسلامجان داده است . از اين رو ، بلال اذانش را قطع كرد و تا آخر ادامه نداد . فاطمه عليهاالسلام به هوش آمد و از بلال خواست كه اذان را تمام كند ؛ امّا بلال اين كار را نكرد و گفت : اى بانوى بانوان ! مىترسم كه اگر صداى اذانم را بشنوى ، دوباره اين بلا را به سرِ خود بياورى . پس فاطمه عليهاالسلام او را از ادامه دادن اذان ، معاف داشت .